کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )   امروز 12 شهريور ماه ، 1389
 
موضوعات سايت
بخش ارواح و مسائل مرتبط

بخش فيلم

بخش عكس

بخش دانلود ها

بخش موبايل

بخش فلش

بخش اموزشي و سرگرمي

بخشهای دیگر سایت

جستجو



مطالب تصادفی


[ فلش ترسناك.خنده دار ]

·فلش خنده دار خواندن ماهی
·فلش خنده دار گربه در لباسشویی
·فلش خنده دار رقص بوش با بریتینی اسپرز با کنرتل رقص اونها به وسیله شما
·فلش بسیار جالب کلیک روی راسوه
·با نوازندگان خود ، تمرین موسیقی کنید
·زندگی آدم و حوا به روایت فلش!
·فلش بسیار زیبا در مورد سفره هفت سین!
·Animator در مقابل Animation
·فلش ويژه نوروز
·تاريخچه پيدايش حاجي فيروز.خنده دار.
·6 فلش ترسناك بسيار جالب
·28 فلش خنده دار
·شما چقدر عمر خواهی کرد

آخرین ارسالها
کل موضوعات 2447
کل ارسال ها 8618
کل بازديد ها 611594
کل پاسخ ها 6192
کل اعضا 3093
آخرين 20 ارسال انجمن

تو رو خدا یکی بیاد تو سایت ت ت ت
ارسال شده توسط tobe در مورخه : جمعه، 12 شهريور ماه ، 1389

داستان جالب!!!
ارسال شده توسط amirali در مورخه : سه شنبه، 9 شهريور ماه ، 1389

25 مرگ عجيب!
ارسال شده توسط amirali در مورخه : سه شنبه، 9 شهريور ماه ، 1389

قوانين مورفي
ارسال شده توسط amirali در مورخه : سه شنبه، 9 شهريور ماه ، 1389

شعر حسني (ورژن جديد)
ارسال شده توسط amirali در مورخه : سه شنبه، 9 شهريور ماه ، 1389

گفتگوي بين يك پولدار ايراني و خدا...
ارسال شده توسط amirali در مورخه : سه شنبه، 9 شهريور ماه ، 1389

سلام
ارسال شده توسط amirali در مورخه : دوشنبه، 8 شهريور ماه ، 1389

گپ اعضا
ارسال شده توسط amirali در مورخه : دوشنبه، 8 شهريور ماه ، 1389

فيلم روح دختر در كمد ديواري(لینک تصخیخ شد با کیفیت عالی)
ارسال شده توسط next_emperator در مورخه : چهارشنبه، 23 تير ماه ، 1389

آخرین کلمات به نقل از حضرت عزرائیل
ارسال شده توسط Molten در مورخه : شنبه، 5 تير ماه ، 1389

تست انحراف
ارسال شده توسط Molten در مورخه : جمعه، 4 تير ماه ، 1389

سوالات كنكور 89 (بمب خنده )
ارسال شده توسط Molten در مورخه : جمعه، 4 تير ماه ، 1389

پیشگویی بسیار جالب با اعداد!
ارسال شده توسط Molten در مورخه : جمعه، 4 تير ماه ، 1389

آموزش ضايع كردن وخنديدن به دخترا در جمع....
ارسال شده توسط Molten در مورخه : جمعه، 4 تير ماه ، 1389

فیلم روح دختر در بالای پله های که توسط دو دختر به صورت اتفاقی گرفته شده
ارسال شده توسط mohammad11 در مورخه : پنجشنبه، 3 تير ماه ، 1389

فیلم کالبد شکافی موجودات فضایی که توسط امریکا انجام شد و توسط یک هکر دزدیده شد
ارسال شده توسط mohammad11 در مورخه : چهارشنبه، 2 تير ماه ، 1389

فیلم روح دختر در خانه متروکه که توسط شکارچیان ارواح گرفته شده با کفیفت عالی
ارسال شده توسط mohammad11 در مورخه : چهارشنبه، 2 تير ماه ، 1389

فیلم شکار ارواح در قبرستان بسیار زیبا(واقعی)
ارسال شده توسط mohammad11 در مورخه : چهارشنبه، 2 تير ماه ، 1389

فيلمی از يک جن در خانه(لینک دانلود تصحیح شد با کیفیت عالی)
ارسال شده توسط mohammad11 در مورخه : چهارشنبه، 2 تير ماه ، 1389

ایرانی ها بزرگترین جستجوگر چینی را هک کردند
ارسال شده توسط archenemy در مورخه : شنبه، 15 خرداد ماه ، 1389

تالار گفتمان جستجو

موضوعات فروم سایت
بخش قوانين و اخبار سايت و.
 قوانین و اصول انجمن
 اطلاعيه ها و اخبار انجمن ها
 .پيشنهادات و انتقادات
 گپ و دوستیابی
 يك بيوگرافي از خودتون بديد
 بهشت زهرا بیا11(قبرستان)
 خدمات به سایتها و کاربران
 بحث مدیران در برای فروم
بخش ارواح
 فیلم های ارواح
 عكسهاي ارواح
 داستان هاي ارواح
 گفتگو در مورد ارواح و يوفا
 اتفاق های ارواحی شما
 عكسهاي موجودات فضايي
 فیلم موجودات فضایی(یوفو)
بخش دانلود ها
 بخش بازيهاي كامپوتري
 نرم افزار جديد براي دانلود
 فيلم هاي جديد براي دانلود
 دانلود انواع موزیک
 دانلود انواع برنامه ياهو
 اموزش هک و ضد هک و برنامه
موبايل
 بخش بازيهاي موبايل
 دانلود کلیپها ایرانی و خارجی
 دانلود انواع ابزار و برنامه موبایل
 معرفي گوشي هاي موبايل
 SMS های جالب برای موبایل
 دانلود انواع ابزار پاکت پی سی
بخش سرگرمي
 بخش عكسها
 جوک و لطیفه های روز
 فــــــــــال
 بحث ازاد
 چيستان به وسيله كاربران
 ترفند موبايل و كامپيوتر و...
 صندلي داغ
 عكس,اخبار,كليپ از فوتبال
 معما 1000 امتیازی توبه
اخبار
 اخبار حوادث ایران و جهان
 اخبار سینما , راديو و تلويزيون
 خبـــــر هـــای IT
 اخبار ورزشي ايران و جهان
بخش جف هادری
 عکسهای جف و مت هاردی
 ویدئو های جف هاردی
 خبر ها و نوشته ها در مورد جف

جسد سالم برنادت سوبيروز بعد از 127 سال
داستان و مسائل ارواح و

    جسد سالم برنادت سوبيروز بعد از 127 سال

     برنادت سوبيروز    

به گزارش پارسينه، برنادت دختري از روستاهاي فرانسه و از خانواده اي فقير بود كه مدعي شد مريم مادر حضرت  مسيح  ( ع ) را مي بيند و با او گفتگو مي كند. عده اي به او ايمان آورده و عده اي ديگر او را دروغگو خواندند ولي حرف هاي برنادت كه از طرف مريم مقدس بيان مي كرد و به همه مردم روي زمين پيامهاي خوب زيستن را ابلاغ مي نمود حتي اسقف كليساي آن جا را نيز بر آن داشت تا به برنادت ايمان آورد.

برنادت در طول زندگيش معجزات بسياري از جمله شفاي بيماران لاعلاج انجام داد و سرانجام در سال ۱۸۷۹ درگذشت. و حالا پس از ۱۲۷ سال مقامات كليسايي كه وي در آنجا دفن شده بود بدن او را بيرون آوردند و ديدند كه جنازه اش نپوسيده است و اين محل امروز محل زيارت مسيحيان شده است.

عكس برنادت بعد 127 سال كه الان در يك كليسا گذاشتند و پرستش ميشود

باورتون اين عكسي كه داريد ميبينيد 127 سال زير خاك بوده ...باور كردنش سخته ولي واقعيت داره



اگر دوست داريد زندگينامه الين دختر و عكسها موقع زيند8ه بودنش و كلي عكس جالب ديگه ببنيد

به ادامه مطلب برويد



 سرگذشت برنادت قدیس

خانواده سوبيرو



در یک روز از ماه ژوئن 1858 پدر پیرامل وقتی که داشت مراسم عشای ربانی را به جا می آورد ، متوجه یک هاله نورانی شد که اطراف سر یک دختر خانم را فرا گرفته بود .

وقتی دختر سرش را بالا گرفت پدر پیرامل او را شناخت و متوجه شد که او
برنادت سوبیروست
.

پدر من ، فرانچوییس  سوبیرو  Francois soubirous  و مادرم لوییس کاستورت Louis Casterot  است . من نخستین اولاد آنها هستم و متولد روز دوشنبه 7 ژانویه 1844 هستم . و روز بعد در کلیسای دهکده لورد ، توسط پدر دومینیکو فورگ  Dominique Forgue  ، غسل تعمید داده شدم .

عاقبت ، به عنوان هدیه از جانب خدا، شش برادر و دو خواهر به والدینم عطا شدند . که فقط سه تا از آنها سن ده سالگی را پشت سر گذاشتند . جاستین  Justin  در نه سالگی تلف شد . و چهار تای دیگر وقتی که طفل شیر خواره  بودند از بین رفتند .

این ورودها از بهشت و بازگشت زود هنگام دوباره به سوی آسمان ، اعضای خانواده ما را به هم پیوند داده بود و ما با عشق و صفا و شکیبایی روزگار می گذراندیم . من هرگز شاهد مشاجره والدینم نبوده ام . آنها همیشه با هم صمیمی و دوست بودند .

دوران کودکی من با بی خیالی و آسودگی سپری شد چون پدرم یک آسیابان بود .



اولين خانه
برنادت
کارخانه آسياب آرد

او آسیاب آبی را اداره می کرد که در کنار یک جوی آب زلال بود که آبش سرانجام به درون رودخانه گیو  Gave   می ریخت . قحطی و فقر و روزگار سخت وضع ما را بد کرد و ما مجبور شدیم در یک اتاق به نام کاچوت   Cachot  که یک سلول زندان بی استفاده پلیس بود ، ساکن شویم . این اتاق هنوز هم در شهر لورد هست .



زندان لی کاچوت

وقتی که ده سالم شد ، وبا در لورد شیوع پیدا کرد و من مبتلا شدم و در آستانه مرگ قرار گرفتم . وقتی که خوب شدم ، سال بعد مبتلا به تنگی نفس و تپش قلب شدم .قحطی بر روی شهر ما سایه افکنده بود و ما تقریبا گرسنه و قحطی زده بودیم .



کاچوت

وقتی سیزده سالم بود ، والدینم مرا به دهکده بارترس Bartrs  در 5 کیلومتری لورد فرستادند . خانم ماری لاگوس  Marie  Lagues  ، مادر خوانده من در آنجا زندگی می کرد و قول داده بود که مرا برای اولین مراسم عشای ربانی ام آماده کند . ماری اندکی خواندن و نوشتن می دانست و من اصلا قادر به خواندن و نوشتن نبودم . من به لهجه محلی صحبت می کردم و زبان فرانسه نمی دانستم و آموزشهای مذهبی به زبان فرانسه ارایه می شد . بعد از یک روز کاری سخت در مزرعه و نگهداری از گوسفند ها ، من به قدری خسته می شد م که توانایی یادگیری



کلیسای بارترس

پدر پومیان  قول داد که اگر به لورد برگردم مرا برای اولین مراسم عشای ربانی ام آماده کند . سه هفته بعد از تولد چهارده سالگیم خودم با پای پیاده به لورد برگشتم و دیگر هرگز به بارترس نرفتم .

 

بارترس

صبح زود روز 11 فوریه من به اتفاق خواهر 11 ساله ام توینت  Toinette  و دوست 12 ساله ام جین آبادی  Jeanne  Abadie  تصمیم گرفتیم برای جمع کردن هیزم برای مادرم به بیرون برویم . وقتی که من نشستم که کفشم را در آورم ،  جین و توینت از محل تلاقی آب آسیاب و رودخانه گیو گذشتنه بودند  . وقتی جورابم را در آوردم یک صدایی شبیه جریان باد شنیدم . به درختهای نزدیک رودخانه نگاه کردم اما هیچ حرکتی ندیدم . وحشت کرده بودم و راست ایستادم .

گیج حیران نگاهم را از جریان آب ، به سوی طاقی که بالای غار  ، روی صخره ماسابی بود دوختم . یک گل رز وحشی ، در اثر جریان هوا ، در  حال حرکت و نوسان بود و تنها چیزی بود که می جنبید و بقیه درختها و علفها همه بی حرکت بودند .

یک توده ابر طلایی رنگ از غار در آمد و به طرف طاقچه سنگی ماسابیل جاری شد . بعد ، یک بانوی بسیار جوان و زیبا ، بسیار زیباتر از آنچه که در تمام عمرم دیده بودم حدود هفده هجده ساله در گوشه طاقچه سنگی ظاهر شد . او با اشاره به من می گفت که نزدیک بروم و پیوسته  به روی من لبخند می زد تو گویی مادرم است . او سعی می کرد به من بفهماند که اشتباه ندیده ام و وجود او واقعیت دارد .

بانو یک جامه سراسر سپید بر تن کرده بود با یک روسری بزرگ سپید و کمر بند پهن و آبی روی بازوی  راستش ، یک تسبیح با زنجیر درخشان طلایی و مهره های سپید داشت . در آن  روز سرد زمستانی پنجه پاهایش برهنه بود و روی هر کدام از پاهایش یک گل رز طلایی داشت که با تلالو و درخشش زیبایی مشعشع بود و گرما و حرارات تابستانی داشت .

من بر روی زانوانم نشستم و تسبیحم را از جیبم در آوردم . بانو هم تسبیحش را به دست گرفت . من خواستم صلیب بکشم اما بازوانم قادر به حرکت نبود تا اینکه بانو به زیبایی هر چه تمام تر علامت صلیب را رسم کرد .

 

بانو اجازه داد من تسبیح بگویم . او مهره های تسیح را بین انگشتانش می گرداند اما ذکر نمی گفت . او به من اشاره کرد جلو بروم اما من جراتش را نداشتم . می ترسیدم . او به من لبخند زد . بانو به من تعظیم کرد و  از طاقچه سنگی ناپدید شد و هاله طلایی هم محو شد و من تنها ماندم .

من برای توینت تعریف کردم که چه اتفاقی افتاده . در دعای عصرانه چشمان من پر از اشک شد . مادرم پرسید اتفاقی افتاده و توینت ماجرای مرا برایش تعریف کرد . مادرم گفت که آن فقط یک تخته سنگ سفید بوده که تو دیده ای . پدرم معتقد بود که نباید دوباره به ماسابیل بروم .




پدر
برنادت

 
یک دعوت و یک وعده

یکشنبه من از پدرم اجازه خواستم که به آنجا برگردم . او گفت که یک بانو با تسبیحی در دستش نمی تواند شریر باشد .و به من اجازه داد .

یک گروه از ما به آنجا رفتیم و من مشغول تسبیح گفتن شدم که بانو در طاقچه سنگی ظاهر شد . او با محبت به من لبخند می زد . من در حالیکه مدام آب مقدس به سوی او می پاشیدم می گفتم که اگر از جانب قدیس هستی بمان و اگرنه برو . هر چه بیشتر آب می پاشیدم او هم بیشتر لبخند می زد . سپس من زانو زدم و عاشقانه به زیبایی او خیره شدم .

بعضی از گروه وحشت زده به طرف مادام نیکول  Nicolau  دویدند . مادام نیکول با پسرش آنتونی Antoine  برگشت که از تمام قوایش برای بردن من به خانه مادرش استفاده کرد . در تمام طول راه بانو جلوی من و کمی بالاتر از من بود فقط وقتی آنتونی مرا به خانه اش برد بانو ناپدید شد و من که در عالم دیگری بودم به زمین برگشتم .

مادرم به خانه آنتونی آمد و گریه می کرد . و گفت که تو همه را مجبور می کنی دنبالت راه بیفتند . بعد همسر آنتونی به مادرم دلداری داد و خاطرجمعش کرد . از آن پس مادرم از من پشتیبانی می کرد و هرگز به من شک نکرد .

پنج شنبه مادام میلت  Millit  و آنتوینت پیرت Antoinette  Peyret  مرا به غار بردند . آنها قلم و کاغذ هم با خودشان آورده بودند . من شروع به تسبیح گفتن کردم و بانو ظاهر شد . اطرافش را هاله نورانی فرا گرفته بود . من به غار رفتم و بانو از طاقچه سنگی پایین آمد و کنار من ایستاد . من گفتم اگر از طرف خدا هستید لطفا به من بگویید چه کاری می توانم برایتان انجام دهم  و گرنه بروید .

وقتی گفتم از طرف خدا لبخند زد و وقتی گفتم وگرنه بروید سرش را تکان داد . من گفتم می تونم ازتون خواهش کنم اسمتون رو یادداشت کنید و او گفت نیازی به نوشتن حرفهایم نیست . و خندید و دوباره شروع به صحبت کرد و گفت تو می تونی محبت کنی و برای پانزده روز به اینجا بیایی .

او دقیقا این کلمات را به زبان آورد

Aoue era gracia

و من متحیر شدم که او می تواند با لهجه محلی حرف بزند و اینکه او تا چه اندازه با من مهربان و ملایم بود ! من جواب دادم که

از والدینم اجازه می گیرم و می آیم .

او به من پاسخ داد به تو قول نمی دهم که در این زندگی خوشبختی را بچشی اما قول خوشبختی ابدی را در دنیایی دیگر به تو می دهم . و ادامه داد برو به کشیش ها بگو باید در این مکان کلیسایی بر پا کنند . بانو برای لحظه ای به آنتوینت نگاه کرد و به او لبخند زد و سپس ناپدید شد .


باسيلکای لورد ساخته شده توسط پدر پيرامل



پانزده روز

جمعه بود و پدر و مادرم به من اجازه دادند بروم و قلب من مالامال از شادی بود . بانو آمد و وقتی مادرم مرا دید که با آن همه احترام و قداست لبخند می زنم دعا کرد که خدایا دخترم را از من نگیر . او فکر می کرد که من خواهم مرد .



غار ماسابی در زمان
برنادت

من نمی ترسیدم که بمیرم اما از صداهایی که از پشت غار به گوش می رسید می ترسیدم . صدای شیاطین بود که با عصبانیت خرناسه می کشیدند . آنها جیغ می زدند مواظب خودت باش  از او دوری کن . بانو چشمانش را چرخاند و به طرفی که صداها از آنجا بود نگاه کرد و اخم کرد . ساکت شدند .

بانو به همان آرامی که ظاهر شده بود ، ناپدید شد . من خودم را آغوش مادرم انداختم و گفتم که بانو از من تشکر کرد که آمده ام و به من گفت که اسراری را برای من خواهد گفت .

صبح روز بعد من و مادرم به غار رفتیم . بانو کلمه به کلمه یک دعا را به من یاد داد . فقط و فقط برای من و من هرگز این دعا را به کسی نخواهم گفت حتی به مادرم .

یکشنبه ششمین روزی بود که بانو را ملاقات می کردم . صدها نفر مقابل غار زانو زده بودند اما من خیلی کم متوجه حضور آنها بودم  . هاله نورانی که بانو را احاطه کرده بود درخشنده تر بود حتی درخشانتر و نورانی تر از خورشید . رزهای طلایی روی پنجه پاهایش از طلا هم مشعشع تر و فروزان تر بود .

بانو برای دقایقی از بالای سر من به جمعیت خیره شد و غم و غصه بر چهره زیبایش سایه افکند و من علت آن را از او سوال کردم و او جواب داد که برای گناهکاران دعا کن . او در یک هاله نورانی احاطه شده بود و وقتی ناپدید شد ابر نورانی پیرامونش هم محو شد اما گرمایش در عمق جان من باقی ماند .

در این روز دو نفر دیگر وارد زندگی ام شدند . یکی دکتر شهرمان آقای دوزوس بود  و دیگری یک افسر پلیس بود . چیزی که برای من جای سوال است این است که وقتی داشتم با بانو صحبت می کردم دکتر دوزوس  Dozous  دستم را گرفت و انگشتش را روی رگم گذاشت که نبضم را بگیرد  .

دکتر دوزوس بعدا در یادداشتش نوشته است : نبضش نرمال و منظم بود و
برنادت هیجان زیادی نداشت . دکتر دوزوس بعدها ایمان آورد . بعدها او اولین دکتری شد که زیارت کنندگان  لورد را معاینه می کرد . بعدها مردم زیادی به ماسابیل می آمدند و دکتر دوزوس آنها را معاینه می کرد .

بازجویی و مخالفت

دومینوی جکومت  Dominique  Jacomet  رئیس پلیس ! او به همه ظنین و مشکوک بود . وقتی داشتم از کلیسا بیرون می آمدم او روسری ام را گرفت کشید و گفت پشت سر من راه بیا .




تصوير واقعي جکومت

 

Qu'em bas sequi


او مرا به دفتر کارش برد و سوال و جواب شروع شد . من گفتم که اسم من برنادت است . من نمی دانستم که 13 سال دارم یا 14 سال چون هرگز شمردن را نیاموخته بودم . رئیس پلیس با اصرار به من القا می کرد که مریم مقدس را می بینم . و من اصرار داشتم که یک بانو مقدس را مشاهده می کنم و رئیس پلیس می دانست که معنی آن کلمه  Aquero   احترم به حضور یک موجود مقدس و الهیست . هر کلمه ای که گفتم با کلی نیش و کنایه نوشت . و بعد آنها را برای من خواند . همه اش تحریف شده پر از غلط و اشتباه و کذب محض بود . من اعتراض کردم که آقا شما هر آنچه که من گفته ام را تغییر داده اید . او با برافروختگی و عصبانیت سرم داد کشید دختره بی شرم گستاخ و همچنانکه با عصبانیت سرزنشم می کرد  و یاوه سرایی می کرد ، منگوله کلاهش تکان تکان می خورد . همین موقع درب باز شد و پدرم وارد شد و گفت من پدر این بچه هستم .

روز بعد در کلاس تعالیم دینی دخترها به صورت یک مجرم از من کناره گیری می کردند و مادر سوپریور خانم ارشد کلیسا خدا را به خاطر بازداشت من به دلیل سوء رفتارم شکر کرد . خانمی مرا بچه لوس و بی ادب و بد اخلاق خواند . و دیگری سیلی به صورتم کوبید اما خواهر دامینه  Damien  با من مهربان بود . بعد از ناهار وقتی داشتم به کلاس بر می گشتم یک حصار و مانع نامریی مرا از جلو رفتن بازداشت و یک نیروی درونی مرا به سوی غار سوق می داد .در همان موقع یک افسر پلیس هم مرا تعقیب می کرد و مدام در مورد مسائل ماورایی در این عصر پیشرفته دانش در قرن نوزدهم حرفهای نیش دار می زد .

من مقابل غار زانو زدم و شروع به تسبیح گفتن کردم اما روح مقدس ظاهر نشد و مردم شروع به مسخره و ریشخند کردند که بانوی مقدس از پلیس ترسیده است . عصر همان روز من در مورد رئیس پلیس و افسر پلیس از پدر پومیان Pomian سول کردم و او جواب داد که آنها نمی تواند مانع رفتن تو به غار شوند .

وقتی برای پدرم تعریف کردم که چه اتفاقاتی افتاده گفت که هرگز اجازه نخواهد داد هیچ احدی مانع رفتن من به غار و ملاقات بانو شود .


سه راز و توبه


روز یکشنبه نیرویی ماورایی مرا به سوی غار می خواند و من به مادرم گفتم . و او همراه من آمد حدود 150 نفر آنجا بودند . و همچنین دکتر دوزوس .

بانوی مقدس آمد و برای یک ساعت به همراه من دعا کرد و با من حرف زد . دلگیری روز قبلم در گرمای حضور او از بین رفت . او سه راز را فقط برای خود من گفت و من نباید هرگز آنها را به کسی بگویم . آنها به خود من مربوط است و مرا در دعا و نیایش و شکر گزاری و تواضع و فروتنی نگاه می دارد . وقتی که بانو ناپدید شد مادرم در کنار من زانو زده بود و به من دلداری می داد .

من امروز متعجب هستم که مردم قادر به شنیدن صدای گفتگوی من و بانو نبودند . بانو به قدر کافی بلند صحبت می کرد و من هم برای اینکه صدایم را بشنود بلند صحبت می کردم با این وجود هیچ کس حرفهای ما را نشنیده بود .

روز بعدی چهارشنبه ، پدر و مادرم و عمه لوسیلم Lucille را به غار آوردند . بانو برای بار هشتم بود که بر من ظاهر می شد و برای یک ساعت با من گفتگو کرد و با من دعا کرد . من قادر نبودم از وجود پر تلالو و تابناکش چشم بردارم .

در این روز مردم وقتی داشتم با بانو حرف می زدم صدای مرا می شنیدند . بانو فقط یک کلمه بر زبان آورد . او این کلمه را خیلی آرام و آهسته ادا کرد . او این کلمه را سه بار تکرار کرد

توبه ... توبه ... توبه ...

و چشمان من از اشک پر شد .

من هم مثل بانو این کلمات را ادا کردم آهسته و من هم سه مرتبه تکرار کردم

توبه ... توبه ... توبه

مردمی که نزدیک من بودند شنیدند و برای دیگران که دورتر بودند گفتند . وقتی که بانو غیب شد ، عمه لوسیلم داشت گریه می کرد . او نمی توانست درک کند که چرا من روی زمین خزیده ام و زمین را بوسیده ام . من به عمه گفتم که بانو از من خواست به درگاه خدا برای تغییر گمراهان دعا کنم . و با تواضع و فروتنی زمین را برای مباهات و غرور آنان ببوسم .


چشمه و نوشیدن آب

پنج شنبه 25 فوریه بانوی مقدس خیلی با آرامش و با حالت نیایش ظاهر شد و خیلی آرام به من گفت برو از آب چشمه بنوش و خودت را در آن بشور .

من نگاه کردم و چشمه آبی ندیدم پس به طرف رودخانه گیو رفتم . بانو مرا صدا زد و گفت آنجا نه و با اشاره انگشت به پایین تخته سنگ اشاره کرد . در آنجا مقداری رطوبت دیدم که گل بود . من سه مرتبه آب آن را بیرون انداختم و نخوردم و با این وجود بانو می گفت که آن را بخور . بعد در آن خودم را شستم . فقط در حدی که صورتم گل آلود و کثیف شد .

وقتی بانو ناپدید شد عمه برنارد  Bernard  به صورتم سیلی زد . و گفت این مزخرفات را جمع کن . و من وقتی از بین مردم رد می شدم برایم هو می کشیدند و مسخره ام می کردند . عصر آن روز الینور پرارد Eleanore  Perard   با من به غار آمد . آب از گودی که من در گل  کنده بودم ، می جوشید . الینورد آب را با یک شاخه چوب به جنبش در آورد و هرچه بیشتر شاخه را تکان می داد آب بیشتری می جوشید . بیشتر و بیشتر جوشید و هر چه بیشتر می جوشید زلال تر و صاف تر می شد تا اینکه آبش کاملا پاک وخالص و سره و زلال و کریستالی شد .



آب لورد

مردمی که صبح امروز گل و لای را دیده بودند و خندیده بودند و تمسخر کرده بودند حالا آب زلالی را می دیدند که هدیه ای از طرف خدا بود . آنها از فرمان بانو اطاعت کردند رفتند از آب چشمه نوشیدند و خودشان را در آن شستند .

لوییس بوریت  Louis  Bouriette از دخترش خواست که برود و کمی از آب چشمه را برایش ببرد . چندین سال قبل چشم راست لوییس در معدن سنگ آسیب دیده بود وبیناییش  مدام بدتر می شد .

او چشمانش را با آب چشمه شست و روز بعد به دکتر دوزوس گفت که من شفا یافته ام . دکتر دوزوس جمله ای بر روی یک قطعه کاغذ نوشت و دستش را روی چشم سالم لوییس گذاشت و گفت این را بخوان و لوییس با صدای بلند آن را خواند . جمله این بود:

این بیمار مبتلا به یک کوری علاج ناپذیر و غیر قابل درمان است .

آن روز صبح ، یک یادآوری از کلام انجیل بود در مورد دریاچه ای در اورشلیم ، که خیلی از نابینایان و بیماران و شلان از آب آن شفا یافته بودند . مردمی که مرا مسخره کرده بودند حالا آب چشمه ماسابی را به عنوان هدیه ای الهی تقدیر می کردند .

بازجویی ، شفا ، تسبیح

 آن روز بعد از ظهر یک مامور پلیس آمد که من و مادرم را به نزد بازپرس  امپراطوری مسیو دوتور Dutourببرد وقتی جناب بازجو در زیر تابلو ناپلئون سوم نشسته بود و از من سوال جواب می کرد  ،  من و مادرم برای دو ساعت مجبور بودیم جلوی عکس ناپلئون سوم بایستیم  .



چهره حقيقی برنادت


ما دو ساعت آنجا سر پا بودیم بازجویی و سوال پیچ می شدیم ، ریاضت می کشیدیم تا اینکه نهایتا او ما را تهدید که که به زندان می اندازمتان . و اینجا بود که مادرم به شدت زد زیر گریه و بازپرس ترسید و گفت آنجا صندلی هست می توانید بنشینید .

ولی مردک رذل با آن یونیفورم برازنده اش چنان با مادرم خشن رفتار کرد که من گفتم متشکرم ممکن صندلی تان را آلوده کنم و مثل خیاطهای لورد روی کف زمین نشستم . او همچنان سعی می کرد با خواندن جوابهایی که من نگفته بودم ، به دامم بیندازد . تا این که پسر خاله ام آندرو ساجوس  Andrew  Sajous که پشت در بود محکم به در کوبید . بالاخره مسیو دوتور Dutour  دست برداشت و ما به خانه برگشتیم .

آن روز دوشنبه بانو به من یک درس داد و یک مرحمت و عنایت خاص هم نسبت به یک دوست کرد . کاترین لاتاپی  Catherine Latapie در اثر یک صانحه در سال 1856 دو تا از انگشتانش فلج شده بود . او دو تا بچه داشت و در انتظار به دنیا آمدن سومی بود .

آن روز دوشنبه وقتی بانو رفت ، کاترین کنار چشمه آب زانو زد و دستش را در آب آن فرو برد و در جا انگشتان فلجش ، انعطاف پذیری خود را به دست آورد . او یک دعای سپاس گزاری خواند و به طرف خانه اش در لوباجاک  Loubajac که 9 کیلومتر دورتر بود به راه افتاد . آن روز بعد از ظهر جین کوچولو  Jean به دنیا آمد . بدون شک او موجودی خاص بود و می بایست یک کشیش شود .

و اما درسی که بانو به من داد . پالین سانس Pauline Sans از من خواست که در آن روز تسبیح او را به دست بگیرم و وقتی داشتم با تسبیح ذکر می گفتم بانو با لبخند مرا متوقف کرد و گفت تو یک اشتباه کرده ای . آن تسبیح مال تو نیست . مردم در آن روز از صخره بالا می کشیدند و گلی که زیر پای بانو بود خراب کردند . من می ترسیدم که بانو را بیندازند . اما او همچنان با لبخند ملیحی به مردم نگاه می کرد. او به مردم عشق می ورزید و همیشه وقتی می خواست خداحافظی کند از ترک مردم ناراحت می شد .

 کشیش ناحیه

بانو در سومین ظهورش به من گفته بود که برو و به کشیش بگو که باید در این ناحیه کلیسایی ساخته شود . و من با احساس خود می دانم که منظور او پدر پیرامل Peyramble بود . او مردی بود که قلبش متعلق به بی نوایان بود . او برای سالیان سال اجاره بهای 35 خانوداه مسکین را پرداخت کرده بود که آنها را از بی خانمانی نجات دهد . من او را در باغچه منزلش دیدم و خواستم نزدیکش بروم .

پدر پیرامل پرسید : چه می خواهی و چرا به اینجا آمده ای ؟  و من جواب دادم پدر ، من از طرف بانو آمده ام . آه بله ، تو ادعا می کنی که صحنه هایی را می بینی و با داستان جالبت کل ناحیه را آشفته کرده ای ! آیا تو نام بانو را می دانی ؟

نه پدر اما من بانو را به همان وضوحی می بینم که شما را می بینم و صدایش را همانقدر روشن و صاف می شنوم که صدای شما را ! او با نور خیره کننده ای احاطه شده و می خواهد که کلیسایی در ماسابیل ساخته شود .

پدر گفت که با یک بانوی بدون نام و نشان معامله اش نمی شود . او مرا یک دغل باز خودستا خواند . با اینکه مرد  بد اخلاقی بود اما هرگز مثل مستر دوتور من و مادرم را تحقیر نکرد . او عاقبت بزرگترین و ارزشمند ترین دوست من شد .

پدر پیرامل گفت حالا که اینقدر بر ادامه دادن داستانت مصر هستی برو و بفهم که این بانو کیست و اگر در مورد بنا کردن کلیسا بر حق و راستگوست ، برای اثبات ادعایش کاری کند که گل رزی که زیر پایش هست بی درنگ گل بدهد . زیرا پدر پیرامل می دانست که درست در جایی که بانو ظاهر می شود یک گل رز هست .

سه شنبه دوم مارس بانو دوباره از من خواست که به کشیش بگویم که در اینجا کلیسایی بنا کند . و از مردم بخواهم که در صفوف منظم به اینجا بیایند . تقاضاهای بانو بیشتر حالت خواهشی داشت تا امری و فرمایشی . و در مورد ماموریتی که به من محول کرده بود مرا وا می داشت که یک خلق و خوی سفت و سخت و مداوم ولی همراه با ملایمت مهربانی پیش گیرم .

پدر پیرامل در حالی که طول و عرض حیاط را قدم می زد با حالتی تمسخر آمیز می گفت

" کلیسا ... کلیسا ... چه کسی مخارج ساخت کلیسا را پرداخت می کند ؟ وانگهی اگر بانوی تو می خواهد مردم در صفوف منظم به اینجا بیایند باید تو را نزد اسقف می فرستاد و نه نزد من . تو حتی نام این بانویت را هم نمی دانی ! "

او جارویی را که در کریدور بود برداشت و می خواست با آن مرا بزند که من به سرعت فرار کردم .

روز پانزدهم .

بانو تا بعد از ظهر چهارشنبه ظاهر نشد . او با راحتی روی بوته رز وحشی ایستاده بود . او به من سلام و خوشامد گفت به من تعظیم کرد و علامت صلیب شگفت انگیزش را رسم کرد . او درخواست ساخت کلیسا را کرد و اینکه مردم در صفوف منظم به اینجا بیایند و ناپدید شد . وقتی که غیب شد از اینکه خودم را در این دنیا دیدم شگفت زده شدم چون من در عالم دیگری بودم .

او مرا دوباره به زمین برگرداند و دوباره ماموریت یافتم که نزد پدر پیرامل بروم . آیا نامش را سوال کردی ؟ بله بانو فقط به من لبخند زد .

باشد ! اگر او کلیسایش را می خواهد باید خودش را معرفی کند و معجزه ای کند که بوته گل رز شکوفه بزند . آنگاه کلیسا را خواهم ساخت و سپس به آرامی گفت : و اگر این کار را کردم تو بدان که کار ساده و کوچکی نبوده است !

پنج شنبه چهارم مارس آخرین روز از روزها پانزده گانه بود . روز داد و ستد بود و هشت هزار نفر از مردم در ماسابیل گرد هم آمده بودند . به نظر می آمد که بانو از همین الان هم به مقصودش مبنی بر « صفوف منظم » رسیده بود ! 

ما شروع به تسبیح کردیم و در دهه دوم مهره های تسبیح ، بانو ظاهر شد و مرا به عالمی برد که در آنجا زبان ، زبان دعا و تسبیح است و محیط ، آکنده از هوای بهشتی .

من به زیر طاقچه سنگی ماسابیل رفتم و ما حدود یک ساعتی  با هم دعا کردیم و گفتگو کردیم . وقتی که دعا می کردم دختر دایی ام جین ویدر Jeann  Videre  هم با من بود . و بانو آنقدر به جین نزدیک شد که جین توانست دست او را بگیرد . جین او را لمس کرد .

وقتی بانو رفت ، من شمع را خاموش کردم و رفتم که با پدر پیرامل صحبت کنم . وقتی پیشش رفتم او سرم داد کشید که " بانویت چه می گوید ؟ "

من گفتم که  " نامش را سوال کردم اما او در جواب به من لبخند زد . "

" و وقتی از او خواستم که کاری کند که بوته گل وحشی گل بدهد بیشتر لبخند  زد . او هنوز بر بر پا کردن کلیسا اصرار دارد . "

پدر پیرامل گفت  :

" او باید خودش را معرفی کند . " و بعد با یک لحن آرام و ملایمی که مرا شگفت زده کرد ، گفت

 " و اگر من بدانم که او باکره مقدس است ، هر آچه را که بخواهد برایش انجام می دهم . "

 
دشمنان ، دوستان ، معجزات

سه هفته بدون دیدار بانو گذشته بود و من می دانستم که باز هم او را خواهم دید . می دانستم که بدون خداحافظی نخواهد رفت .

در این اثنا ، مردم مرا اذیت می کردند ، پلیس مراقب من بود ، بازرس عمومی تقریبا مرا از پا در آورده بود و والدین بیچاره ام چه عذابی از دست مقامات شهر می کشیدند فقط در حیات ابدی آشکار خواهد شد !

یک قاضی و یک وکیل در لورد فرستادگانی از بهشت بودند . قاضی پوگات  Pougat مرا خاطر جمع کرد که مستر دوتور در تهدید من و به ستوه آوردن خانواده ام پا را از حد و مرز قانونی خود فراتر گذاشته . مستر دوفو Dufo وکیل دادگستری مرا از تله هایی که مقامات برایم کار گذاشته بودند حفظ کرد .

علی رغم توطئه ها و طرح ریزی نقشه های جورواجور ، اتفاقات حیرت انگیزی رخ داد که مردم در ایمانشان استوار شدند .

بچه کرازین بوهوهارت ، یک طفل دوساله ، در شرف مرگ بود و تابوت کوچولویش در حال ساخت بود .

کرازین  Crosine Bouhohort کودکش را به ماسابیل آورد و برای پانزده دقیقه او را در آب سرد چشمه غوطه ور کرد . روز بعد ، لوییس کوچولو سرشار از جان و زندگی راه می رفت . دکتر دوزوس و دکتر ورگز Vergez بچه را معاینه کردند و هر دو پزشک تصدیق کردند که شفای کودک با توجه به دانش پزشکی ، توضیحی ندارد .



تصوير واقعی دکتر دوزوس

ترجمه به فارسي و اديت كامل توسط محمد رضا چوپاني bia11.com



کلمات کليدي :

ارسال شده در مورخه : يكشنبه، 5 اسفند ماه ، 1386 توسط mohammad  چاپ مطلب

 

مرتبط با موضوع :

 پیشگوئی های نوستر اداموس درباره آینده ایران  [سه شنبه، 11 خرداد ماه ، 1389]
 10 پیشگویی از پیشگوهای معروف دنیا  [شنبه، 8 خرداد ماه ، 1389]
 ناسا به جنگ پیشگویی اخر زمان در سال 2012 میرود  [شنبه، 8 خرداد ماه ، 1389]
 مراحل جداشدن روح از بدن در لحظه مرگ انسان چگونه است؟  [يكشنبه، 29 شهريور ماه ، 1388]
 تجارب با ارزش چند دانشمند از ماوراء  [سه شنبه، 17 شهريور ماه ، 1388]
 وضعیت زیستن ارواح در بهشت  [شنبه، 7 شهريور ماه ، 1388]
 اکتوپلاسم چیست؟  [شنبه، 7 شهريور ماه ، 1388]
 افشاگری انگلیسی ها در مورد آدم فضایی ها ufo  [شنبه، 31 مرداد ماه ، 1388]
 داستان اسمی  [سه شنبه، 27 مرداد ماه ، 1388]
 خدا چگونه آفريد؟  [شنبه، 3 مرداد ماه ، 1388]
 مسئله روح يك مسئله جنجالى و پرغوغا!  [سه شنبه، 23 تير ماه ، 1388]
 حقیقت ماتریکس و سه پند از شيطان  [جمعه، 19 تير ماه ، 1388]
 رابطه ارواح برزخي با اين جهان  [جمعه، 19 تير ماه ، 1388]
 نظر یکی از ارواح درباره زمان انتقال به جهان های روحی  [دوشنبه، 18 آذر ماه ، 1387]
 كشتي تايتانيك و نفرين فراعنه  [دوشنبه، 18 آذر ماه ، 1387]
 برخورد با مرگ  [دوشنبه، 18 آذر ماه ، 1387]
 جهان واپسین و عاقبت جهان  [سه شنبه، 12 آذر ماه ، 1387]
 كالبدهاي انساني.7 كالبد  [يكشنبه، 10 آذر ماه ، 1387]
 طناب نقره ای  [يكشنبه، 10 آذر ماه ، 1387]
 مدت عمر پیامبران الهی و دلسوزی عزراییل  [پنجشنبه، 7 آذر ماه ، 1387]
 زنده به گور شدن  [يكشنبه، 5 اسفند ماه ، 1386]
 تجربه هاي اقا اميد مديوم ايراني و محقق ماورا  [چهارشنبه، 1 اسفند ماه ، 1386]
 25 داستان ارواح بسيار جالب و واقعي  [چهارشنبه، 1 اسفند ماه ، 1386]
 پدیده تسخیر روح  [دوشنبه، 22 بهمن ماه ، 1386]
 دانستنيهايي درباره جن  [جمعه، 19 بهمن ماه ، 1386]

 
نام شما: [ کاربر جدید ]

عنوان:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : hoy38jar
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]

 
بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند .
برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .

 
نظر (امتیاز : 1)
توسط alifm5156 در مورخه : پنجشنبه، 2 آبان ماه ، 1387
(مشخصات کاربر | ارسال پیغام شخصی)
اگر سري به wikipedia بزنيد در مي يابيد که سال های ،1909 و 1919 و 1925 سه بار برنادت رو نبش قبر مي کنند و هر بار اونو موميايي مي کنند .بار اول قسمتهايي از بدنش سالم بوده که اين امر باعث تعجب همگان مي شود. صورتي رو که در عکس مي بينيد موم هستش. خلاصه اينکه يه جراحی پلاستيک اساسي شده. خدا رحمتش کنه


امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 4.14
تعداد آراء: 7


لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد


اشتراک گذاري مطلب


انتخاب ها

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب


 
موضوعات مرتبط

داستان و مسائل ارواح و

صفحه اصلی | عضویت در سایت | دریافت فایل | تالار گفتمان | جستجو در سایت | جستجو در انجمن | آرشیو اخبار | تماس با ما



  

PHPNuke Farsi [MT Edition] Project By PHPNuke.ir